نخست این که؛
دوستی برایم تعریف میکرد که دوروبریهایش سرزنشاش میکردند. از او انتقاد میکردند که چرا هر موقع میخواهد پاسخ میدهد و هر موقع میخواهد فرار میکند. نظمی در رابطهاش با دیگران ندارد. وضعیت او را تشبیه کرده بودند به کسی که دور خودش یک چاردیواری کشیده با یک پنجره که هر موقع دلش میخواهد از پنجره با دیگران ارتباط برقرار میکند و هر موقع هم نمیخواهد میرود داخل چاردیواری و نه سراغی از بقیه میگیرد و نه حتی پاسخ دیگران را میدهد. تشبیه جالبی بود. به دوستم گفتم که چقدر خوب توصیفت کردهاند. به نظر من هم دقیقاً همینطوری هستی. آخرین بار یادم هست آن دوست خودش را داخل چاردیواری حبس کرد
شعر، از جوشاندن داستان باقی میماند ته ظرف. چند کلمه، اغشته به احساس بسیار غلیظ، چسبان و آزاردهنده، شبیه آدامسِ لهشده، میچسبد به ذهن؛ و تمام افکار را نوچ میکند.
داستان اما مایع است، رقیق و عطشبرانداز.
هر بار حس کردم میخواهم داستانهایم را غلیظ کنم که شعر شود، آنقدر غلیظ شد که بند آمد. چیزی نچکید. نمیچکد... ذهنم جامد شده، با مولکولهایی که حرکت نمیکنند، تنها در جای خود میلرزند... همین.
برچسبها: شعر, داستان, شعر کوتاه, داستان کوتاه, ادبیات
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:12 توسط اميرعصارها